رضا قلى خان ( هدايت )

157

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

كفته شعر سهم تو او فكنده به پيكان بيد برك * بر پيكر معاند تو لرزه چون بده و بضم ركوى سوخته و چوب پوسيده كه بر زبر سنك چخماق نهند و چخماق زنند تا آتش دركيرد و آن را خف و پود و زك كويند و در عراق عجم پدوپود را با هم تركيب كرده خف را پدپود كويند شمس فخرى كفته شعر خسرو اعظم جمال دينى و دين اى كه هست * آتش تيغ ترا جان و دل اعدا پده حكيم فردوسى كفته شعر همه ديك كز بود و چوب بده * جهان چون سيه ديك تارى شده بديسه همان بادريسه خيمه است كه كذشت بديه به وزن كريه در برهان بمعنى آرزومندى آورده و غلط است بويه را بديه خوانده و واو را دال پنداشته بذله بر وزن طبله سخن مرغوب دلكش و شعر را نيز كويند كه به آهنك خوانده شود و بذله‌كو ظريف و خوش‌صحبت را كويند بذيون بر وزن افيون بمعنى قماش نفيس نوشته‌اند نمايش بيست و چهارم در باى ابجد با راى اقرشت بر بفتح اول و سكون ثانى چند معنى دارد اول بالا كمال اسمعيل كفته هركه منظور تو شد همچو ستاره بشرف * جايكاهش بر ازين طارم نه منظر شد ديكر بمعنى بار درخت است فرخى كفته شعر چو چشم شوخ همه چشمهاى آن بىآب * چو قول سفله همه كشتهاى آن بىبر ديكر بمعنى سينه باشد سوزنى كفته شعر بر و لب و رخ دلبند من نمود مرا * يكى حرير و دويم پسته و سيم ديبا قطران تبريزى كفته شعر مهى سرو بالا و سروى سمنبر * كه شمشاد دارد به برك سمن بر نسوزد همى زلف او ز اتش رخ * مرا ز اتش دل بسوزد همى بر هم او كويد شعر چون ماه زير ابر رخ او به زير زلف * چون ابر زير ماه دل او به زير بر هم او كفته شعر نكه كن روى آن دلبر * چو نقش لعبت بربر دو كلنارش ببين بر بار * و دو نارش نكر بربر ديكر بمعنى پهلو است حكيم فرخى كفته شعر نخست روز كه دريا ترا بديد بديد * كه پيش فضل تو چون ناقص‌ست و چون ابتر بمال با تو نتاند شد ار بخواهد جفت * به قدر با تو نيارد زد ار بخواهد بر اينكه صاحب برهان بمعنى بيابان آورده برّ بمقابل بحر عربى است جمع آن برارى و جمع آن بحار و مخفف به بر نيز هست و بر زايده در اشعار متقدمين بسيار است مانند شعر اى تازه‌تر از برك كل تازه به بربر ليكن تقدّم باى ابجد بر اين رديف از شرايط بلغا است ديكر بمعنى كنار و آغوش است خسرو كفته شعر نازك‌تر است آن بدن از برك كل بسى * عيشى است كه برهنه كشد در برش كسى ديكر مخفف برك است و بمعنى پهنا و بمعنى ياد و حفظ در جهانكيرى آمده و بمعنى ياد و حفظ از بر است نه بر تنها ديكر بمعنى طرف و سوى است چنان كه كويند بيك بر شو يعنى بيك طرف شو و بمعنى زن جوان نيز كفته‌اند و در خانه و در خانه‌سرا برهان ندارد و بمعنى نفع و فايده كفته‌اند چنان كه سعدى كفته شعر برنخورد از خود و از عمر خويش * هركه مرا از تو جدا مىكند اصل اين همان ثمر است چنان كه از عمر خود برخوردار باشد يعنى ثمر زندكاني خود را دريابد و اللّه اعلم براتى بر وزن نباتى جامهء كهنه و امثال آن باشد زيرا كه امثال اين چيزها در وجه برات دهند خسرو دهلوى كفته شعر براتى پوش اندام تو سيم است * برادرزادهء زلفت نسيم است ازين شعر خسرو دهلوى چنان مفهوم مىشود كه براتى پوش ملازمانىاند كه قابل آن نيستند كه از جامه خانهء پادشاه يا حاكم خلعت خاص پوشند بلكه ايشان را براتى به كسى حواله نمايند كه باندازهء پايهء او جامه به او دهد يعنى اندام تو در خوبى بسيم سفيد خلعتى مىدهد كه ولىنعمتى بچاكرى دهد چنان كه نسيم را نيز برادرزاده خوانده نه برادر زلف او شرف شفروه كفته شعر ز نو تازه كن خلعت حسن هردم * پس آنكه براتى بشمع خور انداز و برات و قباله را بپارسى چك كويند و صك معرب آنست و شب برات را نيز شب چك خوانند و چون اين لغت را صاحبان فرهنك آورده بودند موافقت كردم اكر چه عربى است براز و به راه بفتح اول بر وزن نماز بمعنى برازندكى يعنى زيبندكى و نيكوئى و آراستكى فردوسى كفته ع نه رويش نكوى و نه رايش به راه آخسيكتى كفته شعر مجلس شاه بديدم نه بدان ساز و نسق * صدر دركاه بديدم نه بدان فرّ و به راه در برهان كويد چوبى كه كفشكران در ميانهء كفش و قالب نهند و درودكران ميان شكاف چوب نهند وقت شكافتن در لغت پهانه مرقوم شده شمس فخرى بمعنى برازنده و زيبائى كفته شعر خدايكان جوان‌بخت شيخ ابو اسحق * كه تخت خسروى از ذات او كرفته براز و بر اين قياس برازد يعنى زيبد و برازنده يعنى زيبنده و برازان نيز مىآيد برازش و برازيدن مصدر اين لغت است و بمعنى غايط عربى است